بگذار بگویند خلیج عرب
و بگذار جزایرمان را از آن خود کنند
قرن هاست هویت مان را به تاراج برده اند ؛
اندکی آب و خاک این حرف ها را ندارد ...!
پی نوشت: لطفا از نوشتارهای دیگر نیز دیدن فرمائید.
بگذار بگویند خلیج عرب
و بگذار جزایرمان را از آن خود کنند
قرن هاست هویت مان را به تاراج برده اند ؛
اندکی آب و خاک این حرف ها را ندارد ...!
پی نوشت: لطفا از نوشتارهای دیگر نیز دیدن فرمائید.
چه لطيف است حس آغازي دوباره
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس ...!
و چه اندازه عجيب است روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز ...!
روز ميلاد ...!
روز من!
روزي که من آغاز شدم!
میلادم مبارک ...!

چیزی را نباید دید ...!
خبر رسید که دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، قاتل پل مدیریت تهران را صبح زود همانجا و در ملا عام به دار آویخت.
به نظر می رسد که این تراژدی ها را پایانی نیست. به راستی چه بلایی در سرزمین ما حکمفرما شده است که عاشق با شنیدن پاسخ رد، یا دست به اسید می برد و یا سعی می کند که معشوق خود را به قتل برساند؟ پس از ۳۲ سال حکومت نمایندگان الله بر روی زمین، به نظر می رسد که مردم ما در چنان باتلاق فرهنگی فرو رفته باشند که از دست دادن عشق مترادف با خودکشی یا کشتن طرف می شود. در جوامع دیگر اگر فردی پاسخ رد بشنود شاید نهایتا یک هفته افسردگی داشته باشد و سپس به دنبال عشق تازه ای بگردد، اما در جامعه ما اوضاع خیلی وخیم تر است. بخش مهمی از علل چنین حوادثی را باید به حساب محدودیت های یافتن جنس مخالف و گشت و گذار آزاد که توسط رژیم اعمال می شود، دانست؛ روشن است مردمی که همه جوره در معرض افسردگی قرار دارند با هر گونه ضربه روحی زندگی خود را تمام شده می بینند. وقتی زن و مرد را در جامعه از هم جدا می کنند و حتی دانشگاه ها را نیز تفکیک جنسیتی می کنند، همه راه ها برای شناختن جنس مخالف بسته می شود و این خود جامعه را به مرز انحطاط و عدم شناخت میان زن و مرد میبرد. شاید هم در بیشتر این وقایع، فرد در اصل از پاسخ رد آنچنان ناراحت نباشد بلکه از غرور جریحه دار شده و له شده ی خود که سال هاست در جامعه ی ایران خرد شده بود و آخرین ضربه کاری هم به آن وارد شد، خشمگین باشد. احتمالا فرهنگ ما نیاز به اصلاح و بازنگری زیادی دارد.
باید برای سیستم قضایی ایران متاسف بود که با اعدام در ملا عام به خشونت و آشفتگی روانی بیشتر در جامعه دامن می زند، آیا در طی این سال ها با اعدام در ملا عام میزان جرم و جنایت کم شده است؟ اشتباه نکنید، من نمی گویم که کوشا مجرم نبود اتفاقا می گویم که جنایت کرد، اما باید دانست چرا یک فرد آرام ناگهان در جامعه ما تبدیل به یک جانی و چاقوکش و یا متجاوز می شود؟ چرا شعله انتقام در ملت ما اینقدر فروزان شده و قدرت تحمل در مملکت ما اینقدر کم شده است؟ آیا این رفتار در جامعه به روانی بودن یک سوم مردم بر نمی گردد؟ آیا اعدام در ملا عام جز بیمار کردن عده ی بیشتری از مردم سودی داشته و میزان جرم و جنایت را کاهش داده است؟ این ها پرسش هایی است که پیش از هر چیز باید به آن ها پاسخ داد.
باید برای ملت هم متاسف بود، برای آن هایی که ساعت ۴ بامداد در محل حاضر شدند و ۲ ساعت صبر کردند تا صحنه ی مرگ یک نفر و پیچ و تاب خوردن او را ببینند، این موضوع این پرسش را در ذهن ایجاد می کند که آیا مردم به دیدن این صحنه ها عادت کرده اند و خوشایندشان است که صبح زود بیدار می شوند تا آن را مشاهده کنند؟ آیا این صحنه ها اصطلاحا دل آن ها را خنک می کند؟ آیا ملت ما به سادیسم لاعلاج دچار شده است؟!
دربست مسافر قبرستان شویم ؟ !
۱۷۰ تومان می دهیم ؛ BRT سوار می شویم ...!
پی نوشت: علی کریمی پیراهن خود را در باشگاه شالکه که با آن در رقابتهای لیگ قهرمانان اروپا شرکت کرده بود، به خانواده اشکان سهرابی اهدا کرد .
و ...
به خاک و خون کشیده شدن ...!
این است داستان سرنوشت !
آری ؛ « سرنوشت را باید از سر نوشت ! »
پی نوشت: بیرون از این دنیا (دنیای مجازی) هر شب یرای شهدا یادواره می گیرند و شام می خورند.
ولی اینجا هر شام مان شام غریبان است گویا ...!
نمی دانم اینجا رنگ و بوی خون می دهد یا شامی که آنان می خورند ...!
شاید هر دو !
کسی چه می داند ...!
فارغ می شویم
و زندگی می گذرد.
طفلی به نام شادی… دیریست گم شده است
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند… به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
«شفیعی کدکنی»
شکل گیری قرار در شبکه های اجتماعی برای برگزاری مراسمی از جنس آب بازی، پدیدهای است اجتماعی که هر گونه مواجهه ی سیاسی با آن یک «خبط آشکار» است. شناسایی «انگیزه» شکل گیری این قرارها کار دشواری نیست و با یک نظر سنجی ساده از همانهایی که در این شبکهها حضور دارند ممکن میشود. البته با اندکی تعقل هم میشود پی برد که انسان برای «شاد بودن» انگیزهای نمیخواهد بلکه شادی خود یک انگیزه ی قوی برای بسیاری از رفتارها و رابطه هاست.شادی از جنس آزادی است و چه بسا نمونهٔ ناب و اعلای آزادی است. آنگاه که شادی را از کسی دریغ میکنیم، بیهیچ محاکمهای او را مجازات کردهایم. حکومتهایی که شادی را از مردم خود دریغ میورزند و راه بر شادی مردم میبندند، خواسته یا ناخواسته، کشور را به زندان بزرگی تبدیل کردهاند که در آن همهٔ شهروندان بیمحاکمه و بیگناه به زندان افتادهاند. وسعت این زندان مهم نیست، مهم آن است که بندیان آن نمیتوانند شادی کنند. با این وصف، قرارهایی از جنس «آب بازی»، شکل گیری قرارهایی برای شادی است و شاید هم قرارهایی است برای فرار، فرار از دنیای سیاهی که حاکمانشان برایشان ساختهاند.
آنچه در این مدت در بوستانهای تهران رخ داد، یعنی زندگی هم چنان ادامه دارد. دستهای از جوانان ایرانی، فارغ از هر گونه موضع گیری سیاسی و جناحی به حکم غریزه، قدرت ابتکار خویش و شبکههای اجتماعی خود را به رخ همه کشیدند و اعلام کردند: ما میتوانیم زندگی کنیم، آن گونه که میخواهیم؛ ما میتوانیم بخندیم با همه ی دردها. آنها به سادگی هر چه تمامتر، رو به همه ی تریبونهای غوغاگر و بیمایهای که خود را سرچشمه ی همه فضایل میدانند نوشتند: این مائیم که «مردمان سرِِ رودیم» و حتی اگر فضای جامعه گل الود انحرافات رنجیرهای حاکمان باشد، ما آب بازی میکنیم اما آب را گـل نمیکنیم.
کاش حاکمان و والیان به جای آنکه به فکر تادیب و تنبیه و تهدید جوانانی باشند که در این کارناوالهای شادی حضور داشتند، اندکی از آنان بیاموزند. کاش تنوع جمعیتی آنان را ببینند و به ماهیت غیر متمرکز شبکههای اجتماعی پی ببرند تا هر آنچه را در این شبکهها میبینند و میشنوند به توطئه دشمنان نسبت ندهند. کاش از شادی یکسان قشرهای مختلف جامعه یاد بگیرند که نه تنها شادی و آزادی، بلکه خواستههای اصیل و نیازهای واقعی آدمی «ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است». کاش به جای سخن گفتن به زبان آتش درباره ی آنچه در بوستان «آب و آتش»، رخ داد، چشمهایشان را به آب بشویند و حقیقت جامعه را آنگونه که هست ببینند.
جامعهشناسان گفتهاند: «توتالیتاریسم از طریق ایدئولوژی به دو شیوه ی جامعه مدنی را در هم میشکند و شرایط جامعه ی تودهای را اساسا تشدید میکند: یکی از طریق ویران کردن روابط میان انسانها و دیگری از طریق ویران کردن روابط ادراکی انسانها با واقعیت». یعنی، مواجهه ی امنیتی و سرکوبگرانه ی حکومت با مناسبات جدید اجتماعی، نشانه ی بارز در گیری یک حکومت توتالیتر با جامعهای است که مناسبات حکومتی را بر نمیتابد و به آنچه به نام ایدئولوژی و یا ارزش در تریبونهای رسمی حکومت تبلیغ میشود، بیاعتناست. به عبارتی دیگر، شکل گیری این قرارها در شبکههای اجتماعی، نوید شکل گیری جامعهای را میدهد که نه تنها مقهور و مغبون ساختار توتالیتر حکومت نشده است بلکه بزودی مناسبات و روابط خود را بر ساختار سیاسی قدرت تحمیل خواهد کرد.
از آن روز که صدا و شعرش را شنیدم و خندیدم تا امروز که خواندن و شنیدن شعرش همچنان چون معمایی برایم حل نشده است،سالها می گذرد.با حسین پناهی با این شعر آشنا شدم «...شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن ...» و هنوز هم که شبها به خواب می روم صدایش نوازشگر مولکول های ذهن خسته ام هستند. در زندگی باید گذاشت و گذشت و هر کسی چیزی از خود به جای می گذارد و حسین پناهی هم صدایش را گذاشت و رفت؛ تا ما چه بگذاریم و بگذریم؟
سخن گفتن از کسی که هیچ کس نبود سخت است و نوشتن ازکسی که جهان را با همه سلام ها و عشق هایش ، همه دردها و تنهائی هایش برای ما به ارث گذاشته، سخت تر. بگذار یک بار با او ببینیم یا با او از کسی بگوییم که هرشب گرسنه می خوابید و با او درشهر، پرسه ای بزنیم شایدما هم ازتنها چیزی که در این شهر به مساوات تقسیم میکنند بهرهای ببریم و اگر توانستیم همراه با او و «ویرجینیا وولف» به ته رودخانه «اووز» رسوب کنیم و به ترانههایی که خوانده می شوند شک کنیم.
تو رفتی و ساعت حدود 3 نصف شب باقی ماند برای همیشه. کنار پنجره ای می روم که خوب می دانم پشتش جز هیچ بزرگ، هیچی نیست و به هیچستان دروغ و فریب می نگرم. نه سوسوی چراغی مهربان ونه صدای هیجان انگیز سگی اما چون می خواهم باتوببینم به ذهنم فشارمی آورم ودرکودکی هایم صدای سگی رامی شنوم وهیجان انگیزش می خوانم واز شوق اینکه سالهاست که مرده ام به هوامی پرم.ازخیابانهای ازبرشده وازمیان مردمی که حدودا می خرند و می فروشند می گذرم و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد. من هم جز درود و بدرود چیزی نیافتم تااین درگم شده بردیوار همچنان بسته بماند.همراه باتوپابه کودکی هایم می گذارم به آوازجیرجیرکها گوش می سپارم وپابه پای کبوترها راه می روم ودرتشییع جنازه ی گنجشکی معصوم حضورمی یابم.درقبرستان ده بلندبلند میخندم وسگ ها را با سنگ های کوچک می رانم و از باغ خودمان انار می دزدم اما مقدورمان نشد که برگردیم به کودکی وبرگشتیم ورفتیم پشت سوال. ما چرا می بینیم ومی فهمیم و می پرسیم؟ آن همه دویدن وسراب،این همه درخشش وسیاهی،پایان همراهیم باتوبود.حال چگونه برگردم؟کفش هایم را گم کرده ام وبرگشتن هم ممکن نیست وبرای عبورازناممکن باتومی خوابم.خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند تو بشمار تا من بخوابم.
من از اشک ها و خنده ها خسته شده ام
و از برای مردمی که می خندند و می گریند
واز آنچه ممکن است از این پس پیش آید
من از روزها و ساعت ها ملولم
از غنچه های پرپرشده ی گل های نازا
از آرزوها و احلام و قدرتمندیها
و از هر چیز به جز خواب

آمنه بهرامی؛خواهرکم!
امروز صدر اخبار دنیا بودی. اسمت همه جا بود، عکس صورت متلاشی شده ات را گذاشته بودند و عکسی که در دستت بود ثانیه ای پیش از آنکه دست جنایتکار عاشق بیمارت اسید را بر آن صورت زیبا بپاشد. زیر عکس نوشته بودند که تو از قصاص ” چشم در برابر چشم گذشته ای” . به چشمهای تو نگاه می کردم و به این می اندیشیدم که تو با آن دو حفره ی خالی چه چیزی را دیدی که ما با چشمهای نا بینایمان نمی بینیم. آنچه بر تو رفته و آنچه که تو از آن گذر کرده ای برای من قابل درک نیست. نمی دانم که اگر در جایگاه تو بودم چه تصمیمی می گرفتم. آن قدر می توانم بگویم که کاری که تو کردی زیباترین حرکتی بود که در این دنیای پر از خشونت و وحشت به یاد می آورم
آمنه بهرامی، خواهرکم!
کاش دنیا انقدر جای مزخرفی نبود.. کاش میشد از روح آدمها عکس گرفت و دنیا آنقدر کثافت نبود که فقط بر انحنای باسن ها متمرکز شود. آنگاه حتم داشتم که روح تو زیباترین روح شناخته می شد. روحی که در این زمانه ی زمخت و بد، با نوازش و بخشش آشناست. آمنه بهرامی؛ اسید صورتت را خراشاند و برد ولی روحت از گزند نفرت و خشونت مصون ماند و به زیبایی سر بر افراشت و با بزرگی اش به ما صورتکان بی خبر و گم شده یاد آوری کرد که پاسخ خشونت خشونت نیست و هنوز چیزی به نام انسانیت و بخشش و آدمیت نمرده است و با هیچ اسیدی خورده نمی شود .
آمنه بهرامی ،خواهرکم!
تو با آن چشمهای خالی، بینا ترین و زیبا ترین میان ما بودی، نمی دانم تو این را می خوانی یا نمی خوانی. فقط می خواهم بدانی که بخشش روح یگانه ات در این روزگار سخت و حقیر و کثیف همچون ستاره ای در آسمانی تاریک خواهد درخشید و هرگز فراموش نخواهد شد. معامله ی درستی کردی که ظرفی از اسید را به جای آنکه بر چشمهای مرد بیماری بپاشی با ظرفی از محبت و بخشش تاخت زدی و بر چشمهای جهانیان پاشیدی. تو به جای آنکه دو چشم را کور کنی هزار چشم را بینا کردی ، اگر بخواهند که عظمت انسان بودن را ببیند.چشمهایت ستاره باران! زیبایی ات به تاریخ پیوست نازنینم. عزیزم. عزیزم… عزیزم …. درود بر تو خواهرکم. هنوز هم زیبا ترینی.. بیش تر از پیش، بیش تر از همیشه. بیشتر از ابدیت.